على اكبر دهخدا
1008
امثال و حكم ( فارسى )
شاه چو بر خز و بز نشيند و خسبد * بر تن او بس گران نمايد خفتان ملكى را كان بدرعگيرى و زوبين * دادش نتوان به آب حوض و بريحان . بو حنيفهء اسكافى . رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود . شاه چو بىگنج باشد نيابد سپاه . * ( چنان گفت شيروى پاسخ كه . . . ) فردوسى . رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود . شاه چو بر تن قباى عجب كند راست * عزل بدردش تا به بند گريبان . ابو حنيفهء اسكافى . شاه چو در كار خويش باشد بيدار * بسته عدو را برد ز باغ بزندان . ابو حنيفهء اسكافى . شاه چو دل بركند ز بزم و گلستان * آسان آرد بچنگ مملكت آسان . ابو حنيفهء اسكافى . نظير : پادشاهى بهزل نتوان داشت . تاريخ سيستان . پادشاهى با كبوتربازى دير نماند . تاريخ سيستان پادشا را فتوح كم نايد * چون زند لهو را ميان به دو نيم . ابو حنيفهء اسكافى . شاه چون مستعد جنگ بود * دشمنان را مجال تنگ بود ( جنگ دشمن بساز باشد و مرد * اين دو پيشى درست بايد كرد . . . ) اوحدى . رجوع به : الروم اذا لم تغز . . . ، شود . شاه خانم ميزايد ماه خانم درد ميكشد . نظير : خالهام زائيده خالهزام هو كشيده و رجوع به : از هر طرف كه . . . ، شود . شاه خداى بنده سنده كى سنده منده كى منده . گويند سلطان محمد خدا بنده گنبد سلطانيه را بدين نيت برآورد تا جسد مطهر امير المؤمنين على عليه السلام را از نجف بدانجا تحويل كند ، چون بنا بپايان رسيد شبى آنحضرت را در خواب ديد كه به دو فرمود . شاه خدابنده سنده كى سنده من ده كى منده . جمله تركى است و در ميان پارسىزبانان نيز چون مثلى متداول شده و معنى آن اين است . شاه خدابنده ! آن تو ، ترا و آن ما ، ما را . شاه خداى زمين است . شاه خداى كوچك است . شاه خفته است فتنهء بيدار * چشم دولت ز شاه خفته مدار . اوحدى . رجوع به : شاه را خواب خوش . . . ، شود .